تبليغاتX
سوداگر



خدای خوبم

بی نظیر بزرگم

د یگه نه دلگیرم نه دلتنگ

فقط از تو برا همه شادی میخوام

خدای من

خودت در مورد همه چیز قضاوت کن

تو عادلی ولی نه با عدلت با مهربونیت همه رو ببین

کازی کن همه اهالی وبلاگ یادشون بیاد عشق  به اعضای خانواده و ایجادش  خواست تو خدای تعالی است

تو وبلاگ ها پره از عشق هایی که به ۱ خارج خانواده است ۱ که دوره شاید اگه نزدیک بود عادی میشدن

همون طوری که خیلی وقتا عشاق بعد از با هم بودن ..........................آخه میئونی عشف وقتی مفهوم داره که تو پشتشی شعار نیست حرفام همین بابایی خوذمون عاشق دخنرشه

وفتی بابایی رو دیدم تصمیم گرفتم منم بشم عروسک بابایی نارنین خودم من میگم مفهوم احسان به والدین اینه

خدای من تعالی رحمن

من تا ابد بابای اینترنتیمو میخوام نمیشه برام نگهش داری

خوب خدا جونم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 13:20  توسط سوداگر  | 



سلام

بی معرفتی هم حد ومرز داره

بابا تو دیگه کی هستی

منو خائن خطاب میکنی

دروغ گو بهانه

پدرامم

تو بودی تو !!!!!!!!!!!!!!

حیف

حیف بیا اینم نامه ای که میگی بهت نرسیده

بیا :

"می دونم که الان سرگرم جمع کردن چمدان هایت هستی و وقت نداری که نامه بخوانی و حالا که از صبح بیدار شدی ، حتماً دانه ، دانه وسایلت را بر میداری و نگاه می کنی که آیا ببری یا بماند ؟ از آن چیز که دیروز خریدی اش تا قدیمی ترین یادگارهای بچگی که خودت هم به خاطر نداری شان و تنها گفته اند که زمانی مثلاً می پوشیدی یا بازی میکردی ....

اما با همه مشغله این روزهایت باید این را می نوشتم که بماند چون حرف ها بیشترشان فراموش می شوند و تنها خاطره ای گنگ می ماند که بعدها هر طور خواستی تفسیرشان می کنی و دلیل می تراشی برای هر چه پیش آمده .

بارها به تو گفته بودم خودت باش و من را تنها از درونت بپذیر که فکر کرده باشی از تو شده ام و نه بیرون تو ، که اگر ندیده بگیری آرزوهایت را ، روزی سرباز خواهند کرد و به جنگ من خواهند آمد . همین گونه که آمدند ، اما خوشحالم که به این زودی بود و روزگارمان از این سخت تر نشد .

اگر هیچوقت بهت نزدیک نشدم و بیشتر از آنچه لازم بود حفظ فاصله کردم و اگر حالا افسوس نمی خورم و آه و ناله راه نمی اندازم از این روست که شاید از ابتدا نتوانستم بودن و ماندت را باور کنم و گوشه اتاق ذهنم همیشه سکانس رفتن و نداشتنت را کارگردانی کردم آنقدر که دیگر از نمایش عمومی اش دلهره ای ندارم . ایمان دارم اگر ویزای کانادا ، تو را به صرافت رفتن نمی انداخت ، چند روزی بعد و به سببی دیگر نغمه تفریق آغاز می شد و تو نمی توانستی امکان تداومی برای این رابطه بیابی و ...

به همین دلیل افسوس خوردن بی معناست ، انگار کودکی زاده نشده باشد و تو بشینی به خاطر مردنش سوگواری کنی . دلم برایت تنگ می شود ، دلتنگی از نوع دلتنگی آخرین روزهای دبیرستان و دیپلم ، دلتنگی جدا شدن از دوستانی که شریک بهترین خاطره های دوران نوجوانیت هستند و حالا هر کدامشان به سمت سرنوشتی می روند از یک طرف ، جذبه زندگی جدید و فارغ از باید ها و نبایدهای مدرسه و تجربه دنیای جوانی از طرف دیگر . دیدی با تمام دلایلی که برایم می آوردی بازهم پیش بینی من درست از آب درآمد و هر کدام ما آینده مان رو در دنیایی دیگر جستجو میکنیم و من از این بابت خوشحالم که قانون خطهای موازی بازهم نرسیدن به هم است  ، انکار نمیکنم که رفتنت باری از دوشم برداشت ...

ساعت پروازت را روی پیغام گیر گوشی ام بگو ، اگر چه نمی خواهم زیر نگاه آن همه خاله زنک ها که به بدرقه ات می آیند ، تشریح شوم . "

 

بزار خاطره هامون آخرین چیزایی باشه که یادم میمونه

به خاطر

بیخیال

 خدای خوب ومهربونم

چه خوب که هستی

میدونی همیشه از اینکه منو بابت طرز تفکرم آزار میدادن ناراحت بودم اما الان دنیا دنیا رو ...............

خدا جونم بهم بارها گفتن این تفکرات قدیمی شده

ریه هامو پر ۱ عالم هوای حضورت میکنم

مرسی

چاکرتیم

فدای تو

میپرستمت

میپرستمت میپر......................

بزار اون جور که دوست داری بگم

:ایاک نعبد وایاک نستعین

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 11:54  توسط سوداگر  | 



خدا جونم میخوام برات غصه بگم

میخوام بگم

تو میدونی

چه خوب

من میترسم

چقدر زیاد

خجالت میکشم

مسخره است

اذیتم نکن

خدا جونم

الان فقط دارم به این فکر میکنم

که تو راست میگی

شاید باید بیشتر پایبند سنت ها بودم

آره اون طوری هیچ وقت باکسی آشنا نمیشدم که بخوام دلبسته بشم

منو محکوم میکنن به پنهان کردن

آخه مگه حسم درسته که ظاهر باشه بهش ببالم

خدا جونم حرف نظر طرز فکر هیچ کس برام مهم نیست اگه بر ضد دستوراتت باشه

خدا جونم میدونی دلم گرفته

میدونی هوای گریه دارم

هوای غصه وغم

خدا جونم بزرگترینم

مهربونم

خدای من

خدای من

تو همه لحظه ها م لحظه های غم وشادیم لحظه های .................

همراهم بودی

تنهایی سخته ولی تنهایی یعنی بی تو بودن

من تنها نیستم

هیچ وقت مثل الان احساس سبکی نکردم

تو که باشی

همه چیز ۱ جور دیگه است

خدا جونم بهم میگن بهش بگو برگرده خودت میدونی ۱۰۰۰۰۰۰۰بار دیگه هم اگه پیش بیاد باز دوسش دارم بازم نزدیکش نمیشم

عشق خوبه قشنگه اگه در راستای عشق تو باشه مثلا همین بابایی چقدر دخترشو دوست داره

خدا جونم ...

خواهم تو شوی محبوب دلم

منو نترسون

کمکم کن

پناهم بی پناهی سخته به خدا

میپرستمت میپرستمت میپرستمت 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 18:50  توسط سوداگر  | 



سلام

خدای مهربونم سلام

بزرگ بی انتها

پناه همه خسته ها

سلام

مرسی از بارون

مرسی از لبخند

خودت بگو چه کنم

بین این همه سوال گنگ وبی جواب گیر افتادم

از 1 طرف مامان اینا راست میگن شاید نباید احساسی فکر کنم

از 1 طرف میدونم اگه الان تن به ......... بدم( حتی از حرف زدن در موردش عارم می آید )

یه داغ روی دلم میمونه خدای من رو به کرم وبزرگیت ببخش وکمکم کن

راه درست کدومه کدوم

آخه کفش که نمیخوام بخرم تو اولین مغازه خودم رو خلاص کنم شایدم 1 حکمتی توشه

شاید روحیم با 1 ازدواج ...............عجب حرف وفکر مزخزفی اگه روحیمم عوض نشد لابد جدا میشم دیگه یا 1 کفش دیگه میخرم !

خدا جونم چقدر ازخودم بدم می اد مگه من چند سالمه !!!!!!!!!!!!!!!

خدایا من مگه همش فکر وذکرم تو نبودی چرا انقدر زمینیم کردی اصلا چه اهمیتی داره با کی زندگی کنم ؟ها ! مهم اینه که تو هستی

همش تناقض شد تناقض منو ببخش

باید بشینم درست فکر کنم

البته اگه کمکم نکنی..................

پس منتظرم

چه خوب که .......................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 13:11  توسط سوداگر  | 



حس كردم تو خواهي آمد كه تو را تا ابد دوست بدارم

دنيايي از خيالات داشتم كه در آن جايي برايت نگه داشته بودم

چرا نمي توانم نفس بكشم وقتي كه اينجا نيستي ،

نمي توانم عادت با تو بودن را از سر باز كنم... .

کاش همه چیز به گونه ای دیگر بود کاش .................

خدا جونم مقصر خودتی دیگه نمیترسم مگه امام صادق نگفته خدا همه جا هست پس با خوش بینی ببینش ! ها! پس دیگه راحت میگم که دلتنگم دلتنگی که گناه نیست هست مقصر من نیستم دلمه که هرچی بهش میگم هرچی سعی میکنم با سر به سر دیگران گذاشتن با درس با کار (که اصلا حسش نیست) حواسشو پرت کنم انگار نه انگار کاش ...................

چیه میگی کاشکی روکاشتن درنیمد به قول دوست مهربونم  اییییییییش

میدونی چقدر بدم میآدکه همش فقط ازت بخوام بدون اینکه کاری کرده باشم ولی مگه کاری هم از دست من در مقابل هاهوت بر میآد مهربون ترین پس ازت میخوام که اوضاعبرام قابل تحمل تر بشه میدونم ضعف ایمانمه میدونم گفتی صبر صبر صبر ولی تو کمکم کن که بتونم ادامه بدم من از رفتارم با مامان وبابا خسته شدم منو تنها بزاری هیچ کاری ازم بر نمی آد نمیگم همیشه درست رفتار کردم نه ولی خداییش هر غلطی که کردم فوری پشیمون شدم نشدم قبول اینم از رحمت توئه ببین من بد عادت شدم سختی بیماری و.........بده اماخودتم همراهم باش هستی همراه همه ای میدونم اما بزار منم ببینمت آرومم کن من شرمنده ام  

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 11:9  توسط سوداگر  | 



خدا 

من بچه گیم فکر میکردم چقدر اسم منو تو شبیه همه فقط تو ۱ حرفه که تمایز داریم اما ...............

خدا جونم این رسمشه همه بچه ها اول اسم مامان باباشونو میگن ولی من...........

من آدم خوبی نیستم ولی بی انصافیه نبینیم چرا حس میکنم تنها شدم چرا حس میکنم دارم لحظه هامو بی تو سر میکنم

گناه منه ؟ تو بگو آخه به من چه مربوط چرا مگه من خواستم تو بگو من من حتی از حرف زدن باهات میترسم چرا چون منیترسم به ذات ربوبی وصفاتت بر بخوره بابا عدال دادگر بی خیال دیشب وقتی اون دوست عزیز نوشته بود آرامش ما وقتیه که تولبخند بزنی  دلم لرزید یعنی من کاری کردم که تو بهم لبخند نزنی!!!!!!

یوم تبلی السرائر .فمالهمن قوه ولا ناصر .

واسمائ ذات الرجع. واللرض ذات الصدع .

انه لقول فصل .وما هو بالعزل .

:"روزی که اسرار باطن شخص آشکار شود .وآنروز قوتی درخویش ویاوری بر نجات خود نیابد .قسم به آسمان فرو ریزنده باران وقسم بر زمین گیاه روینده که قرآن بحقیقت کلام جداکننده حق از باطل است وهرگز سخن بیهوده نیست "

این چند آیه که جز سهمیه ی دیشب بود هم که ........... باشه هر چی تو بگی

 تا اینجا نوشته بودم ورفتم راندمی از سایت قرآن ۱ سوره آوردم آومد
العلق ﴿

﴿ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ ﴿1﴾ خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ ﴿2﴾ اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ ﴿3﴾ الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ﴿4﴾ عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ ﴿5﴾ كَلَّا إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَى ﴿6﴾ أَن رَّآهُ اسْتَغْنَى ﴿7﴾ إِنَّ إِلَى رَبِّكَ الرُّجْعَى ﴿8﴾ أَرَأَيْتَ الَّذِي يَنْهَى ﴿9﴾ عَبْدًا إِذَا صَلَّى ﴿10﴾ أَرَأَيْتَ إِن كَانَ عَلَى الْهُدَى ﴿11﴾ أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْوَى ﴿12﴾ أَرَأَيْتَ إِن كَذَّبَ وَتَوَلَّى ﴿13﴾ أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَى ﴿14﴾ كَلَّا لَئِن لَّمْ يَنتَهِ لَنَسْفَعًا بِالنَّاصِيَةِ ﴿15﴾ نَاصِيَةٍ كَاذِبَةٍ خَاطِئَةٍ ﴿16﴾ فَلْيَدْعُ نَادِيَه ﴿17﴾ سَنَدْعُ الزَّبَانِيَةَ ﴿18﴾ كَلَّا لَا تُطِعْهُ وَاسْجُدْ وَاقْتَرِبْ سجدة واجبة ﴿19﴾

 تولد بهترین بنده ات منو دعوت کن تولد

 به بزرگی ات اصلا حالم خوب نیست شاید یه جشن تولد حالمو بهتر کنه

دیدی فروغ میگه در تو از تو آورم پناه حکایت دل گرفته ی منه یه کاری برام بکن

یعنی میشه

اگه از دیدن ۱۳ نظر تکراری کفری شدی  اصلا برام

اهمیتی نداره چون من نظرای باباییی مو حذف

نمیکنم حتی اگه تکراری باشه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 10:36  توسط سوداگر  | 



خدا جونم سلام باورم نمیشه که هیچی واسه گفتن ندارم آخه تموتم حرفامو که میدونی سال ها میان ومیرن روزها در گذر اما!!!!!!!!!!!!!حیف       

 

 

 

 

 این  هم یک گزارش تصویری از سفر ۲۰ روزه ام

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 10:10  توسط سوداگر  |